.

.
google-site-verification: google48164bad2306ed30.html

به وبلاگ من خوش آمدید برای تبادل لینک با ما از سیستم تبادل لینک هوشمند وبلاگ استفاده کنید ممنون
ایمیل مدیر : alisrzptc@gmail.com

» تیر 1395
» خرداد 1395
» اردیبهشت 1395
» مهر 1394
» اسفند 1392
» تیر 1391
» آبان 1390
» مهر 1390
» شهریور 1390



RSS
داستان خواب ناز
نویسنده shadlife تاریخ ارسال جمعه 21 خرداد 1395 در ساعت 11:26


نیمه های شب با حالت تهوع شدید وارد درمانگاه شدم چشمم به سطل زباله وسط سالن افتاد.
سرم را داخل سطل کردم و عقده ام را سر سطل بیچاره خالی کردم.

 
اگر کسی در سر حسن کچل مو دید من هم در این درمانگاه دکتر و پرستار دیدم.
چشمم به نوشته روی یکی از درها افتاد : محل استراحت پرستاران ورود افراد متفرقه ممنوع.

 
رفتم و آرام در زدم. خبری نشد. گوشهایم را تیز کردم. صدای نعره یک خرس از داخل اتاق به گوشم خورد. خرسه رفته بود و

پرستار بیچاره را خورده بود. تنبانم را که گل پام افتاده بود بالا کشیدم و به قصد کشتن خرسه پریدم توی اتاق.

 
  جای بچه تر و از بچه خبری نبود. پرستار رو بالا افتاده بود و خرناز می کشید. چندین بار صایش زدم.

به خواب زمستانی فرو رفته بود و به این راحتی ها هم بیدار نمی شد.

 
رفتم جلو و مشغول تکان دادن پرستار شدم. معلوم بود داره خواب رنگی می بینه. دستم را گرفت و

گفت : سلطان بانو بگذار

بخوابیم کسر خواب داریم

 
پرستار با چشمان پف کرده از اتاق خارج شد سرنگ و آمپول را از من گرفت و با غضب گفت : برو بخواب
مرد چاقی که با ریسمان گاوی را به دنبال خودش می کشید وارد درمانگاه شد و به طرف پرستار

رفت. پرستار اخم کرد و گفت مگه نگفتم برو بخواب.مرد گفت داداش خوابی

منم صفر قلی گاو رو آوردم آمپول قانقاریاش رو بزنی.

 
در حالی که دمر روی تخت خوابیده بودم و کمی اضطراب داشتم ، منتظر پرستار بودم که بیاید و

آمپولم را بزند. پرستار که نیمه خواب بود تلو تلو خوران در حالیکه سرنگ بزرگی در دستش بود وارد شد.

 
وحشت تمام وجودم را پر کرد . متوجه اشتباه پرستار شدم اما دیر شده بود. فقط توانستم جاخالی

بدهم. تیر پرستار به خطارفت و تشک را سوراخ کرد. 

اومدم بلند شم که پس کله ام را گرفت و گفت : نصف شبی منو زابرا

کردی حالا بازی هم در می آری.

 
گفتم اون آمپول من نیست ! پرستار که گوشش بدهکار نبود تیر خلاص رو شلیک کرد. دادم بلند شد آتش هفت رنگ از کله

ام شعله ور شد. چشمم تیره و تار شد و دیگه نفهمیدم چی شد.


پرستار سرنگ به دست به سمت گاو رفت و روبه صفر قلی گفت : شلوارش رو بکش پایین. صفر قلی خنده ای کرد و گفت

داداش خوابی ! این گاوه ، تنبونش کجابود ! این آمپولی که دستته کوچیکه مال گاو من نیست ، آمپول گاو من بزرگ بود.

 


از من به شما نصیحت ! اگه یه زمانی به درمانگاه یا بیمارستان مشرف شدید و دکتر و پرستار خواب تشریف داشتند ، فرتی

پا برهنه ندوید وسط خوابشان بیدارشان کنید ، اجازه بدید استراحت کنند تجدید قوا بفرمایند. اگه بیدارشان کردید و همین

بلایی که سر من اومد سر شما هم اومد نگید نگفتم


.:: ارسال نظر(17) ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من



.:: Design By :


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران