.

.
google-site-verification: google48164bad2306ed30.html

به وبلاگ من خوش آمدید برای تبادل لینک با ما از سیستم تبادل لینک هوشمند وبلاگ استفاده کنید ممنون
ایمیل مدیر : alisrzptc@gmail.com

» تیر 1395
» خرداد 1395
» اردیبهشت 1395
» مهر 1394
» اسفند 1392
» تیر 1391
» آبان 1390
» مهر 1390
» شهریور 1390



RSS
خاطرات خنده دار
نویسنده shadlife تاریخ ارسال چهارشنبه 26 خرداد 1395 در ساعت 11:36

پدر بزرگم خیاطه یه روز تعریف میکرد که یه گدا اومد مغازه منم گفتم پول ندارم اونم گفت پس شلوار بده
:ندارم
:پس کت بده
:ندارم
میگه یه نگاهی بهم کرد گفت پس مغازه رو ببند با هم بریم گدایی

 

***

 

بچه که بودیم یه روز خواهرم اومد با خوشحالی بهم گفت:بدو که یه بسته بادکنک پیدا کردم...خلاضه همه رو باد کردیم و یه نخ بهشون بستیم و دویدیم تو کوچه...هر کی می رسید با خنده می پرسید اینا رو از کجا آوردین؟ ما هم خوشحال می گفتیم از تو کمد مامانو بابام...یکی دو ساعتی که پرسه زدیمو آبرو ریزی کردیم یکی از همسایه ها از تو کوچه جمعمون کرد و سپردمون دست مامانمون !!

 

***

 

دیشب همه فامیل دور هم جمع بودیم یهو دیدیم زنگ میزنن …رفتم در رو باز کردم دیدم پسر عمومه…تایلند بوده یه راس از فرودگاه اومده بود خونه ما.. خانومشم خونه ما بود… خلاصه اومد نشست و یه چایی چیزی خورد یهو بلند بلند به خانومش گفت عزیزم ، هیشکی مثل تو نمیشه !!! یهو دیدم مث اینکه اتم زده باشن جمع از هم پاشید و هر کی رفت یه طرف…!!! پسر عمو سوتی بده من دارم؟سوتی نبود که تیر آهن وِل کرد لامصب…!!!یه لحظه خودمو گذاشتم جای زنش و این فکر اومد تو سرم که: از فحش خواهر و مادر بدتر اینکه شوهرت از تایلند برگرده، بگه: عزیزم ، هیشکی مثل تو نمیشه !!!

 

***

 

 موقع امتحانا شده بود که اون روز یه امتحان داشتم.
رفته بودم روی صندلی نشسته بودم که دوستم اومد ولی دیر اومده بود.
اومد بشینه دید صندلیش واسه آدمای چپ دسته.
گفت : ای بابا من چیکار کنم؟
بهش گفتم : رضا برعکس نشستی!
یه کم فکر کرد دید راست میگم.
وقتی درست نشست ما در حال گاز زدن صندلیمون بودیم

 

 


.:: ارسال نظر(0) ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من



.:: Design By :


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران